سایه روشن

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون....

دنیا

سرگیجه ای بیش نیست

وقتی

نمیدانم دارمت یا ندارمت

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

مثل گل های ترک خورده کاشی شده ام

بعد تو پیر که نه! من متلاشی شده ام...

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

 می‌شود چشم بر همه‌کس بست، وقتی بشود چشم بر تو باز کرد

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

دلم که باید پیش تو باشد امّا در سینه‌ ی خودم‌ دارد می‌تپد. سرم که باید روی سینه‌ ی تو باشد امّا بار سنگین شانه‌ ی خودم‌ شده. دستم که باید در دست تو باشد امّا ستونی شده بر چانه‌ ی بی‌حوصلگی‌ خودم. هیچ چیز سرجای خودش نیست ...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

خیلی دوسش دارم و این برای من غم‌ انگیزترین جمله دنیاست...

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

امنیت

تمام آرامش خلاصه می شد در همین یک کلام ساده که ما پیچیده اش می کنیم

که انگار با این یک کلام کوه بر دوش کسی گذاشته ایم

نه جانم!

امنیت ساده تر از چیزیست که خیالش می کنی

امنیت یک بوسه است

یک دوستت دارم

یک چشم هایت چرا بغض دارد

امنیت یک لبخند است با تمام مالکیتش برای یک رابطه

یک دستت را محکم گرفته ام تو مرا داری!

امنیت خود تویی

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

15 سال گذشت

15 سال با بی مهری تو گذشت

ادامه این رابطه که هزار تیکه شده، رابطه ای که تو داغونش کردی برای من مقدسه، مثل خدا و مقدس هم میمونه تا وقتی زنده ام حتی بدون تو!

15 سالگیه باهم بودنمون، حتی بدون وجود تو بر من مبارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

مرا ببوس

بگذار

دنیا

سردرگم شود

عشق از او آغاز شد

یا از بوسه های تو

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

در مـــــن

کـــوچـه هـایـی اســت کـه بـا تـــــو نــگـشـتـه ام

ســـفـر هـایـی اســت کـه بـا تـــــو نـــرفـتـه ام

روزهــایـی اســت کـه بـا تـــــو ســـر نــکـرده ام

شــب هـایـی اســت کـه بـا تـــــو آرام نــیـافـتـه ام

عـــاشـقـانـه هـایـی اســت کـه بـا تـــــو نــگـفـتـه ام . . .

مــی بـیـنـی چـــقـدر بـا تـــــو کـار دارم

با من بمان

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

خاک بر سرِ
تمام این کلمات
اگر تو
از میان تمامشان
نفهمی
من دلتنگم !
لال شود خیالی که
دم به دم
مرا بی خیال تو نمی کند !
از شماره بی افتد
تمام نفس هایی که
در هوای تو
دم و باز دم می شود !
بی رحم شده ام می بینی ؟
اما شک ندارم
به پای بی رحمی نبودنت
نمی رسد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

می ترسم!

می ترسم آنقدر دوستت بدارم

که خدا هم شک کند

که آغاز عشق از آدم و حوا بوده یا از ما!

میترسم

آنقدر لی لی به لالای لحظه هایمان بگذارم

تا  شورش در بیاید

و هیچکس برایمان از سر دوستی

دستی هم تکان ندهد!

می ترسم

آنقدر ببوسمت تا جای جای صورتت

صورتم پیدا باشد

و گویی انگار عجیب غریب ترینِ زمینی

عابران خیره شوند و مبهوت بمانند!

می ترسم

آنقدر باشی

تا خیال برم دارد

که تو بوده ای

از همان اول دنیا!

می بینی؟

من از چه چیزها که نمی ترسم

و تو

به چه چیزها که اصلا فکر نمی کنی

مثلا

به

من...!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

از پس تمام دوستت دارم هایی

که برایش سوزاندم

نمیدانم..

او برایم دعا کرده است

یا به تمسخر گرفت

همه ی عشق بی مثالم را

وقتی که گفت

"خدا شفات بده"

حالا من مانده ام گیج

میان تیمارستان های خالی از مجنون

و امام زاده های دخیل بسته شده

اینجا سرزمینی است

که به عشق های واقعی لقب دیوانگی می دهند...!

 

نوشته شده در شنبه ٧ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()


Message body

اغلب که شروع می شود

یک عاشقانه

قسم می خوریم

قسم تا ابد ماندن تا ابد خواستن

تا یک روز

او که اول قسم می خورد اول می رود

حالا این که که اول است و که دوم

زیاد فرقی هم ندارد

فرق آنجاییست که یکی یادش می رود

اصلا یادی نداشته از آن همه قسم که حالا بخواهد فراموش کند

و یکی یادش می ماند

قسم ها را

حرف ها را

و درد از همانجایی آغاز می شود

که راه می رود

که تکرار می کند

کابوس می بیند

که مبادا او بوده

که  قسمش قسم نبوده

که مبادا که مبادا که مبادا

دست بر دهان کلام هایی که

با قسم شروع می شود باید گذاشت

تا لال شوند

بمیرند اصلا

که دیگر نشوند آفت

که نشوند شیطان رانده شده از عشق

که نشوند بلای خانمان خراب کن

عاشقانه اگر عاشقانه باشد

ماندن اگر ماندن

دل گواه تمام قسم های نخورده می شود

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

کاش

می شد

پا بکوبم

اشک بریزم

خیابان را روی سرم بگذارم

شاید

مادرم

کمی تو را برای من بخرد

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

همه چیز از آنجایی خراب می شود

که به خیالت تمام جان و روحش را

به دست آورده ای!

که حالا دیگر او برای توست

که حالا اگر یک روز نباشی یا باشی فرقی ندارد

او هست

که اگر نگویی دوستت دارم

او می فهمد که دوستش داری!

که اگر با بوسه در آغوشش نگیری

فرقی نمی کند!

اشتباه است اشتباه!

آمدن رسم خودش را دارد

دل می بری دل می دهی

اما ماندن

امان از این ماندن

که به پای خیلی ها نماند

که به تن خیلی ها نرفت

ماندن یعنی بوسه های هر روزه

یعنی:

تو نباشی من دستم به زندگی نمی رود

یعنی دلتنگی های مدام

ماندن

شیرین و فرهاد و لیلی و که و که و که نمی خواهد

ماندن یک من و یک تو ساده می خواهد

یک غرور فراموش شده

ماندن یک دل ساده می خواهد...!

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

به نظرم هیچ وقت نباید پیش خودت فکر کنی که کسی را خیلی خوب می شناسی، هر چند سال باشد، هر چقدر هم از آشنایی ات گذشته باشد.

بعضی اوقات حرف های بعضی از آدم ها درون زندگی مان اندازه ی موج انفجار یک بمب ما را موج زده می کند آنقدری که پیش خودت بگویی شاید این آدم را هک کرده اند، نه نه حتما هک کردنش، امکان ندارد این همان آدم قبلی باشد!

می خواستم بگویمش که تو را به خدا کار را از اینی که هست خراب تر نکن، این حرفهایی که نمی دانم داری از کجا می آوریشان را نصف کاره بگذار و فقط برو، من تا همین جایش هم زیادی شنیدم، اما موج حرفهایش نمی گذاشت حرف بزنم.

فقط نگاهش می کردم.

سخت ترین درک دنیا زمانی است که بین یک برزخ گیر می کنید.

برزخی که یک طرفش دوست داشتنی ترین موجودی است که تا به حال میشناختی اش و طرف دیگر دوست داشتنی ترین موجودی که احساس می کنی هرگز نمی شناختی اش...

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

مرا احتمال برگشتن تو

زنده نگه داشته

خیال کن برگردی

احتمالا می میرم

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

بگذار بگویند مغرور است

بگذار بگویند چشم به نگاه هیچکس نمی دوزد!

اصلا بگذار هرکه هر چه می خواهد بگوید

تو که بیایی خواهند دید

آن مغرور

تنها ناز و نیازش را

خرج هر غریبه ای نمی کرده

بگذار ببینند عاشقی می کند

می خندد

در آغوش می گیرد

چشم می دوزد

اما تنها به نگاه تو

بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید

تو که بیایی

دنیا آن روی مرا خواهد دید

آن روی پنهانم را

آن روی عاشقم را ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

از این به بعد

با حروف رمز با تو صحبت می کنم

مثلاَ وقتی می گویم کجایی؟

یعنی:

دلم برایت تنگ شده است

دوست دارم ببینمت

نمی شود بیایی و

مرا روی دو زانویت بنشانی

و به عطر همیشگی ات

مدهوشم کنی

یا وقتی می گویم چرا به من زنگ نزدی؟

یعنی:

دلم هوایی شده

برای شنیدنت

با آن لهجه ی مردانه ی خاص ات

که کلمات را

مثل نباتی می گیری و

می نشانی کنج دهانت

و با وسواسی خاص

مزه مزه شان می کنی

وقتی می گویم زود بیا

یعنی:

تا تو بیایی

من از سر دلشوره ی آمدنت

همه ی راه رسیدنت را ذکر می گیرم

و چون پرنده ای تازه رها شده

از بند نداشتنت

اوج می گیرم به آسمانی که

چشم های تو را درون خود قاب کرده است

می بینی،

این حروف ساده

چقدر رمزآود هستند...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

اینگونه که در آغوشم می گیری

نفسهایم به شماره می افتند

گویا آخر حیات است

و تو بانی این عروج عاشقانه ای

باور دارم بهشت جای دیگری است

همین جا که منم

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

امروز صبح

با کودتای تنت آغاز شده است

من

محبوس مانده ام

در بوی تنت

پ.ن. برای مهربان رفیق جانم

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

برای ماهی

با سه ثانیه حافظه

تنگ و دریا یکیست

دست من و شما درد نکند

که دل تَنگ آدم ها را

با یک عمر حافظه

توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

من نام تو را

به تنها هجای آفرینش

خواهم سرود

و دستت را خواهم فشرد

و خواهم مرد ...!

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

هنوز آدم هایی هستند که با وعده ها سر شوق می آیند. اما من همیشه با خودم فکر می کنم که چرا وعده ها من را سر شوق نمی آورند؟

طبیعی اش این است که با حرف ها خوشحال شوم؟ نه، من آدم انتظار کشیدنم. من با حرف ها خوشحال نمی شوم.من با هیچ وعده ای سر شوق نمی آیم. همه چیز باید به من ثابت شود.

من آرام آرام وعده ها را می نشانم جلوی رویم و خط میزنم. فلان آدم که فلان حرف را زده بود - دیلیت. فلان آدم که وعده داده بود من را خواهد کشت - دیلیت. فلان وعده ی فلان بعدازظهر - دیلیت.

گاهی فکر می کنم از کی چنین شوقی در من مرد؟از کی منتظر شدم که ببینم کدام وعده عملی می شود و بارها نشد. از چند سالگی؟ از کدام حرف که عملی نشد و امید در من ته کشید؟ دقیقا چه تاریخی بود؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()

خدا رو چه دیدی؟

شاید یک روز در کافه ای دنج و خلوت

این کلمه ها و نوشته ها، صوتی شدند

برای گوش های تو

که روی صندلی رو به روی من

نشسته ای

و برای یک بار هم که شده

چای تو سرد شد

بس که خیره ماندی به من

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط دختر بابایی نظرات ()


Design By : Pichak