یک روز از پس یک اتفاق، بزرگ می شوی

روز اول حالت سنگین می شود

گیج می شوی

هر لحظه گمان می کنی دنیا خراب می شود

وسط سرت

و تمام

روز دوم چشم هایت تب می کند، می سوزد

ولی حالت دیگر به سنگینی دیروز نیست

روز سوم

امان از روز سوم که وقتی به نیمه می رسد

خودت را بر می داری

می روی گوشه ای

و می باری و می باری و می باری

به حال تمام خوش باوری هایت

به حال تمام رویاهایت

به حال خواستن هایی که خواسته نشد

حرف هایی که گفته نشد

و دلی که دیده نشد

می باری و می باری و می باری

و بعد تمام

از پس تمام اشک هایت

بزرگ می شوی

گفته بودم

گاهی اتفاق ها درست می افتد

وسط خوش باوری هایت

گاهی خدا دلش آنقدر به حال

باورهای ساده ی ما می سوزد

که زمین می زند ما را با همان باورها

و بعد کنار می ایستد

دستش را دراز می کند

و ما را از دوباره شروع می کند

با یک زخم

که یادمان باشد

گاهی سادگی

درماندگی می آورد

 

پ.ن. خسته ام بابایی

/ 5 نظر / 5 بازدید
یلدا

چه دوستی پاکی دارند کفشها... یکی گم شود...دیگری محکوم به آوارگیست

زهره

زیبا تو که با مژت یه دنیا رو مات می کنی یه دنیا رو قربونی چشمک چشمات می کنی تو که اگه کسی نخواد با تو مث آینه باشه با داغی لحن نگات اون و مجازات می کنی نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ، ترانه ی اردیبهشت زیبا اگه موج صدات ، بلرزه ، رنگ غم بشه از اون طراوت چشات اگه یه ذره کم بشه چیکار می تونم بکنم ، جز اینکه آرزو کنم تمام غصه های تو ، فقط مال خودم بشه نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردیبهشت زیبا کی گفته تو نخوای ، تو کوچه ها بهار میاد وقتی بهاره که جهان با حرف تو کنار بیاد اگه یه غم به هم زده دنیای ارغوانیتو الهی که بره به جاش ، برای من هزار بیاد نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردیبهشت زیبا شاید بگی حالا صحبت دیوونگی نیست اما می گم بی عشق تو اسم چیزی زندگی نیست دریای طوفان زده تو ببینمو چیزی نگم خوب می دونیم من و تو که این رسم پروانگی نیست نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ی اردیبهشت زیبای من دنیای ما طلوع داره ، غروب داره نقشه ی سرنوشتمون ، شمال داره ، جنوب داره تو اونا که پشت نقاب ، از نسل دور

زهره

چو بستی در به روی من به کوی صبر روی کردم چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو به خود باز امدم نقش تو در خود جست وجو کردم صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم از این پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها که من پیوند خاطر را با غزالی مشک مو کردم استاد شهریار سلام گلم با پست جدید منتظرت هستم

زهره

امروز به ایستگاه قطار رفتم برای تمام مسافران دست تکان می دادم بی محابا به تمامشان لبخند می زدم آخر شنیده بوده ام این قطار از کنار آشیانه تو می گذرد عزیزم …[گل]

زهره

می نویسم از تو! از تو ای شادترین ای تازه ترین نغمه عشق تو که سر سبز ترین منظره ای تو که سر شار ترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم و تو که سنگ صبورم بودی در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه واندوهم بود به تو می اندیشم! به تو می بالم! روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است رو به بهتر شدن از هر حسی که در این غالم خاکی پیدا می شود دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش دوستت دارم از زمین تا به خدا[گل]