دلنوشته ی شب های بیداری

به آن شعله کوچک شمع

که طلوع چشمان پر از نگاهت را

به تماشا می نشست

به آن کورسوی امید من برای ماندن

اگر می سوزد هنوز

سلام مرا برسان

 

پ.ن. شب هایی که چشمات با خواب قهرن...

/ 1 نظر / 21 بازدید
زهره

کاش میشد هیچکس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی باتو میمانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود …[گل]